دردی نیست که عشق توان از درمان آن باشد،
دری نیست که عشق ناتوان از گشودن آن باشد،
رودی نیست که عشق ناتوان از برپایی پل بر آن باشد،
دیواری نیست که عشق ناتوان از فروریختن آن باشد،
گناهی نیست که عشق ناتوان از شستن آن باشد،
مهم نیست که غم تا کجا ریشه دوانده، تا کجا افق تیره و تار می نماید، گره زندگی تا کجا کور است و بهم پیچیده و اشتباه تا کجا بزرگ می نماید.
درک کافی از عشق نوشداروی تمام اینهاست...
اگر تنها بتوانی چنانکه باید عشق بورزی شادترین و تواناترین موجود در جهان خواهی بود..............
به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت...
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهدماند.
لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آینه
نه!
آینه به تو خیره شده است.
تو اگر خنده کنی، او به تو خواهد خندید و اگر بغض کنی آه از آینه دنیا که چه خواهد کرد!
گنجه دیروزت پر شد از حسرت و اندوه چه حیف!
بسته های فردا همه ای کاش! ای کاش! طرف این لحظه ولیکن خالیست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد شد؟
غم که از راه رسید در این خانه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقیست
تا خدا هست به غم وعده این خانه مده
تا خدا هست به غم وعده این خانه مده
تا خدا هست به غم وعده این خانه مده
می دانم که دیگر باز نخواهی گشت اون چیزی که بین ما اتفاق افتاد دیگه هرگز تکرار نخواهد شد.
حتی اگه هزار سال هم بگذره.. کافی نیست واسه فراموش کردنت و خاطراتت رو از ذهنم محو کردن.
می دونم که من اجازه دادم و باعث شدم که از من بگریزی .می دونم که تو رو از دست دادم هیچ چیز دوباره مثل قبل نمیشه.
من اینجا هستم عاشق تو.
زیر باری از خاطرات و رویاهای با تو بودن...
وسایل خاطرات با تو بودن.
کاش می دونستی به تمام با تو نبودنها برایت نامه نوشتم که هیچگاه برایت نفرستادم.
می دونم که از دست دادمت.
اما گاهی نمی شه باور کرد. نمی شه
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید
سخنان گرانبهای ویکتور هوگو
گریه هایی که هیچ گاه تموم نمی شد. هیچ گاه
باز من می مونم و رویا رویاهای دست نیافتنی.........
بنشین غمی نیست عزیز من بر من مگیر این خودستایی را
که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمان ات آدمی نیست

براي آنكه هيچ وقت ذره اي از خوبي هايش را سپاس نتوانم گفت:
اين روزها،روز توست. اما اي كاش مي دانستيم كه هر روز،روز توست. از تو نوشتن،قلمي توانا و هنري بيتا را طلب مي كند كه مرا توان آن نيست.
تو بزرگتر از آني كه قلم شكسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسماني ات را داشته باشد و فخر خاكساري درگاهت و رفيع تر از آني كه بتوانم از اذت اغوايش دل بكنم مادر.
چه كنم كه بيان حق شناسي سزاوارانه ات را ندارم.انديشه قاصرم و قلم الكنم ناتوانتر از آني استكه بتواند فرشته اي چون تو را بستايد يا به اداي تكليف چشمه اي از درياي
والا مقامت را بشايد مادر.
چه كنم كه توشه اي بيش از اين در چنته ندارم پس سخاوتمندانه همين دلواژه هاي نارسم را بپذير و هماي سعادت ستايشت را بر شانه هاي لرزانم بنشان مادر.
گفتن از كسي كه مدار روح اتگيزترين گل واژه هادر زيبا ترين نوشته ها ،شعرها،قصه ها،سرودها وسخن وري و همه هنرهاي عالم بر محور خورشيد است چه سخت مي بايد.
به راستي چگونه مي توان از عالم آدم سخن گفت اما از سمبل همه ي زيباي هايش يعني تو روي برتافت مادر.
چگونه بدون الهه هستي بخش وجود تو بايد دل باخت و دلدار بود، ائين مهروزي آموخت و رسم پاكبازي فرا گرفت؟ گونه رفيق توفيق شد و صبوري پيشه كرد و ارج شرف را ميزان زد؟
زنگار روح و جسم را شست و راز روح پرنياني آدمي را بر شاخسار گلستان خلقت دريافت؟
تنها نه به خاطر بهشتي كه به زير پاي توست. نه به خاطر نسلي كه زاده ي توست.نه به خاطر لالاي هاي دلنوازت. نه به خاطر سرشت مهرآگيني و عشق ورزيت.نه به خاطر قلب پاكبازت و
زيبايي نازكي خيالت و يا تردي روح دلنوازت. نهبه خاطر خونواره ي چشمان اشكبارت . نه به خاطر ... تو را مي ستايم،بلكه مغرورانه منتت را مي كشم. دوسستت دارم و بر تو مي بالم مادر.
مي خواهم بداني كه بهار آرزوهايم به كرم ميزباني كريم تو گل افشاني مي شود و رزق و روزي ام از بركت دعاي خلوت تو رونق مي گيرد و خزان روياهايم تنها به جفاي غفلت از تو فرا مي رسد مادر.
كاش مي توانستم به خون خود قطره قطره بگريم تا سرسپردگي آم را به خود باور كني و سبزي همه عمرم را فداي يك تار موي سپيدت كنم مادر.
كاش نقاب سينه ام را مي شكافتي و به قلبم كه از خون دل توست ، مي رسيدي و در واقعيت كوچك من ، حقيقت بزرگ خود را مي يافتي مادر.
كاش عمود كمرم مي شكست تا عصاي كج شمشاد قامت خميده ات باشم مادر.
و اي كاش..

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خوان دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟.
.خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟
:فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد
کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد..
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد،مي تواني او را
*** مـــــــــــــــــادر***
صدا کني
این همون وقتیه که تو عاشقی...
.When you are together with that special someone, you pretend to ignore
that person. But when that special someone is not around, you might look around to find them.
At that moment, you are in Love
کسی هست که همیشه باعث شادی تو می شه .... نگاهت و توجه ات فقط واسه اون شخص بخصوص هست ... پس تو عاشقی
there is someone else who always makes you laugh,
your eyes and attention might go only to that special someone.
Then, you are in love
اگر چه از اون شخص بخصوص انتظار نمی ره که واسه رسیدن صحیح و سالمش به مقصد خبر بده و تلفنت هم زنگ نمی زنه ... ولی بی صبرانه در انتظار تلفنش هستی ... این همون زمانی هست که عاشقی...
Although that special someone was not supposed to have called you ,
to let you know of their safe arrival,
your phone is quiet.
You are unpatiently waiting for the call!
At that moment, you are in love.
اگر واسه دریافت یک ایمیل هر چند کوتاه از اون شخص هیجان زده تر از ایمیل های بلند بقیه افراد هستی این معنی اش اینه که تو عاشقی ....
If you are much more excited for one short e-mail from
that special someone than other many long e-mails,
you are in love
وقتی که تو می فهمی که نمی تونی همه ایمیل ها و اس - ام - اس های تلفنت رو پاک کنی چون یه دونه اس - ام - اس یا ایملیلش مال اون شخص بخصوص هست یعنی تو عاشقی....
When you find yourself as one who cannot erase all the
emails or SMS messages in your phone because of one message
from that special someone, you are in love
وقتی که بهت ۲ تا بلیط مجانی واسه سینما میدن و تو بدون شک به اون شخص فکر می کنی پس تو عاشقی.....
When you get a couple of free movie tickets, you would
not hesitate to think of that special someone.
Then, you are in love
تو به طور مداوم به خودت تلقین می کنی که : بابا اون شخص بخصوص فقط یه دوست ساده هست همین!! ولی در عین حال نمی تونی جذابیت های ذاتی اون رو نادیده بگیره این همون زمانی هست که عاشق شده ای...
You keep telling yourself, "that special someone is just a friend",but
you realize that you can not avoid that person's special attraction. At that
moment, you are in love
در مدت زمانی که این ایمیل رو می خوندی اگه تصویر شخص بخصوصی هی تو فکرت نقش می بست و یاد اون می کردی پس تو عاشق همون آدم شده ای..
.While you are reading this post, if someone
appears in your mind,
then u are in love with that person...)
زیبایی چشمها را شکار می کنه ولی شخصیت خوب قلبها رو
تو را نمي بخشم نه بخاطر اشكهايي كه برايت مي ريزم. نمي بخشم نه بخاطر روزها و شبهايي كه از تنهايي لرزيدم و فرو افتادم. نمي بخشم ات نه بخاطر دلي كه روزهاست از دلتنگي جان مي دهد. نمي بخشم ات نه بخاطر اينكه رهايم كردي و رفتي.
دو خط موازي زاييده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد . آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه ، قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند .
خط اولي گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت : و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه ي دنج كاغذ .
من روزها كار مي كنم . مي توانم بروم خط كنار يك جاده ي دورافتاده و متروك شوم ، يا خط كنار يك نردبان .
خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهارگوش گل سرخ شوم ، يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت .
خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
دو خط موازي لرزيدند . به همديگر نگاه كردند . و خط دومي زد زير گريه .
خط اول گفت : نه اين امكان ندارد ! حتما يك راهي پيدا مي شود.
خط دومي گفت : شنيدي كه چه گفتند ؟ هيچ راهي وجود ندارد . ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولي گفت : نبايد نا اميد شد . ما از اين صفحه ي كاغذ خارج مي شويم و دنيا را زير پا مي گذاريم . بالاخره كسي پيدا مي شود كه مشكل ما را حل كند .
خط دومي آرام گرفت و اندوهناك از صفحه ي كاغذ بيرون خزيد .
از زير در كلاس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد . آنها از دشت گذشتند ... ، از صحراهاي سوزان ... ، از كوههاي بلند ... ، از دره هاي عميق ... ، از دريا ها ... ، از شهرهاي شلوغ ... ....
سالها گذشت ؛ و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند . رياضيدان به آنها گفت : اين محال است . هيچ فرمولي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب مي كنيد .
فيزيكدان گفت : بگذاريد از همين الان نا اميدتان كنم . اگر مي شد قوانين طبيعت را نا ديده گرفت ، ديگر دانشي به نام فيزيك وجود نداشت .
پزشك گفت : از من كاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .
شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد . اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه ماد خاص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خود خواه ترين موجودات روي زمين هستيد . رسيدن شما به هم مساوي است با نابودي جهان . سيارات از مدار خارج مي شوند ، كرات با هم بر خورد مي كنند ، نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد .
فيلسوف گفت : متاسفم ، جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به كودكي رسديدند . كودك فقط يك جمله گفت : شما به هم مي رسيد .
يك روز به يك دشت رسيدند . يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و نقاشي مي كرد .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم . در آن حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند . روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد .
و آن دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت .
و آن جا كه خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت ، سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد .
من كه خيلي خوشحال شدم .
شما چي؟
با اينكه دنيا پر از بي رحمي و بدي شده ، اما مي شه بازم اميدوار بود.
اميدوار به چي؟
اميدوار به اينكه بازم هستند كساني كه از اين بدي ها دور هستند .... كساني كه از روي هوس واز روي بدي با كسي 2 نمي شن ... كساني كه به هم قول الكي نمي دن تا آخر با هم باشن اما به محض ديدن كسي ديگه ، نفر اول رو فراموش كنند .
كساني كه جون خودشونو واسه همديگه مي دن بدون هيچ منّتي!
اين جور عاشقاي واقعي زيادند ... فقط بايد يه ذره چشماتو باز كني تا دنيارو قشنگ ببيني و جنبه هاي منفي اش روخودت نخواي كه ببيني....
وقتي چشماتو شستي و عينك خوش بيني رو زدي و با تموم وجود سعي كردي كه دنيا رو طوري ببيني كه فقط قشنگي هاش تو قسمت ديد تو باشه و بقيش خارج از ديدت....اون وقته كه تو هم مي توني عاشق شي....آ ره تو! تعجب نكن ! .... تو مگه كمتر از اين دو تا خط موازي هستي !؟
برات آرزو مي كنم هميشه عاشق باشي...
اما عاشق چيزي و كسي كه لايق وجود قشنگت باشه !
برای او نوشتم برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود
کاشکی خبر نداشتی دیونه نگاتم یه مشت خاک ناچیز افتاده ایی به زیر پاتم
کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم کاشکی نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم
نوشته هر چه بود تموم شد نوشتم عمر من حروم شد
نوشته رفته ایی ز یادم نوشتم شعمع رو به بادم
نوشته در دلم هوس مرد نوشتم دل توی قفس مرد
کاشکی نبسته بودم زندگی ام و به چشمات
کاشکی نخورده بودم به سادگی فریب حرفهات
وقتی علت این کارت و ازت پرسیدم بهم گفتی من به فکرتم که این کار را دارم برات می کنم. من می خوام تو بدبخت نشی من می خوام تو به پای من نسوزی من می خوام که تو بری دنبال یه زندگی ساده من می خوام .... فقط گوش کردم. می دونی چی داشتم توی ذهنم تحلیل می کردم؟ این که موقعی که داشتی من و به خودت وابسته می کردی اون وقتی که داشتی من و عاشق می کردی اون زمانی که من داشتم با تو زندگی پر از عشق را تجربه می کردم تو کجا بودی؟ کجا؟ که الان داری من و به یه زندگی دیگه می سپاری. لعنت به من که عاشق شدم. لعنت به من...

حرفهاي زيادي هست براي با تو گفتن
ودر حضورت تنها تشنه ي شنيدنم
اما تو در سکوت
با نگاهي عميق به من مي نگري
ومن شرمسارانه خاموش مي مانم
چه کنم؟!
نبايد حرفهاي بيهوده ام
لحظه هاي تو را به باد دهند
...
اگر در اسارت اينهمه اندوه نبودم
همه چيز خنده بر لبهايمان مي نشاند...
سرد است ...ذهن من، قلب تو ...و هيچ چيز ، هيچ چيز نميتواند سرمايي را که در وجودم رخنه کرده اندکي برماند ...نه يک فنجان نسکافه ي داغ زير دانه هاي رقصان برف و نه حتي بخاري ماشين هاي مدرن امروزي
چقدر سايه سکوت سنگين است اين روزها ...
راه ميروم و فکر ميکنم ...فکر ميکنم و شخم ميزنم زمين مرده ي ذهنم را ...تکه تکه هاي ديروز را از زير خروارها خاطره بيرون ميکشم ...
از لابلاي ماشين ها ميگذرم ؛ و هنوز به دنبال تکه هاي ديروز ميگردم ...
يکي يکي پله ها را بالا ميروم؛ و يکي يکي تکه ها را کنار هم ميگزارم ...
حالا روي صندلي نشسته ام، اتوبوس حرکت ميکند ...بخار پنجره را به قدر يک نگاه پاک ميکنم ؛ حالا خوب ميبينم ...تصوير دارد کم کم کامل ميشود چقدر ساده تکه ها کنار هم قرار ميگيرند ومن قبل تر ها هيچ ربطي ميانشان نديده بودم
"هي دختر ؛نميخواي پياده شي ؟رسيديم !"
مسير هر روزه چقدر کوتاه ميشود...پياده ميشوم ...تکه هاي پازل کامل ميشود و در عين ناباوري امروز را ميبينم دستي مرا به عقب ميکشد و صداي بوق اتومبيل مرا به خود ميآورد ...کاش اين همه دير به سراغ ديروز نرفته بودم
خوب ميدانم امروز هم تکه اي از فرداست ...

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید.
هر چند راه او سخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید.
و هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید.
هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب درهم کوبد و باغ شما را خزان کند.
زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد.
و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند.
همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد.
عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند.
آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد.
و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.
سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید. و بعد از آن شما را بر آتش می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوندتان مقدس شوید.
عشق با شما چنین رفتارهایی می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید. و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی از آن شوید.
اما اگر از ترس بلا و آزمون تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید :خوشتر آنکه عریانی خود بپوشانید.
و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید. به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست. جایی که شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید.
و می گریید اما تمامی اشکهای خود را فرو نمی ریزید. عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.
و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش. عشق نه مالک است و نه مملوک. زیرا عشق برای عشق کافی است.
وقتی که عاشق می شوید نگویید خداوند در قلب من است. بلکه بگویید من در قلب خداوند جای دارم.
و گمان مکنید که زمام عشق در دست شماست بلکه این عشق است که اگر شما را شایسه بیند حرکت شما را هدایت می کند.
عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد. اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید، آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.



